آنها مانند ما درد را احساس نمی‌کنند

آستانۀ تحمل درد ایرانیان

هرگاه تمدنی تصمیم بگیرد تمدنی دیگر را نابود کند، پیش از هر چیز به یک نظریه نیاز دارد. نه یک توجیه. توجیه‌ها برای تقاضای بودجه، بیانیه‌های رسمی و بازی‌های دیپلماتیک‌اند. نظریه چیز دیگری است. نظریه همان چیزی است که ویرانگری را از یک انتخاب سیاسی به ضرورتی تاریخی تبدیل می‌کند؛ آن را نه عملی که می‌توان انجام نداد، بلکه مأموریتی جلوه می‌دهد که گویی قدرتی خیرخواه ناگزیر به اجرای آن است.

امپراتوری استعماری بریتانیا در آغاز قرن بیستم نظریه خود را داشت. لرد کرومر در سال ۱۹۰۸ نوشت که عرب‌ها ذاتاً از تفکر منطقی ناتوان‌اند و بنابراین به جای حق تعیین سرنوشت خود، به قیمومت استعماری نیاز دارند.

برده داران جنوب آمریکا نیز نظریه خود را داشتند. ساموئل کارت‌رایت در سال ۱۸۵۱ مدعی شد سیاه‌ پوستان پوستی زخیم تر از سفید ها دارند. پس درد را کمتر احساس می‌کنند. به این ترتیب، آزمایش‌های جراحی بدون بیهوشی دیگر شکنجه تلقی نمی شد؛ بلکه علم بود. وی بی شرمانه ادعا کرد که فرار سیاهپوستان از اسارت برده داران نوعی مریضی است. پس میل به آزادی نیز دیگر یک خواست انسانی به شمار نمی ‌رفت؛ بیماری بود. بیماریی که او نامش را «دراپتومانیا» گذاشت. drapete:  بردهٔ فراری. و mania  جنون یا شیدایی. که معنای تحت‌اللفظی آن می‌شود: جنون فرار یا بیماریِ میل به گریختن.

واشنگتن و دستگاه تفسیرگر آن در سال ۲۰۲۶ نیز نظریه خود را یافته‌اند: «آستانه درد ایرانی»

نشریۀ بلومبرگ در ماه مارس آن را تیتر کرد. فورچون نشریه دیگر دست راستی در ماه مه تکرارش کرد. ریشه این نگاه صرفاً سیاسی یا تبلیغاتی نیست؛ ریشه‌ای پزشکی دارد.

در سال ۲۰۱۶ در نشریه Proceedings of the National Academy of Sciences  مطالعه‌ ای منتشر شد که نشان داد که هنوز حدود نیمی از دانشجویان پزشکی و پزشکان رزیدنت سفید پوست در آمریکا به تفاوت‌ های زیستی نا درستی میان سیاه‌ پوستان و سفید پوستان معتقدند.  این مطالعه نشان داد که همان تصور که پوست سیاه ‌پوستان ضخیم ‌تر است و پایانه‌های عصبی آنان حساسیت کمتری دارد، هنوز بین دانشجویان شدیدا متداول است. باوری که تفاوت چندانی با ادعاهای کارت‌رایت در میانه قرن نوزدهم ندارد.

این مطالعۀ مهم نشان داد پزشکانی که چنین باورهایی داشتند، درد بیماران سیاه‌ پوست را نا دیده گرفته و داروهای کمتری برای دردمندی آنان تجویز می‌کردند.

مجله پزشکی نیوانگلندجورنال برای پزشکی نیز نشان داد که این تصور مستقیماً از ایدئولوژی دوران برده‌ داری به ارث رسیده است؛ نه به عنوان یاد گاری از گذشته، بلکه به عنوان باوری که هنوز در بیمارستان‌های آمریکا حضور دارد. «ژورنال اخلاق پزشکی» انجمن پزشکی آمریکا نیز به این نتیجه رسید که همین تصورات در درمان ناکافی و نظام‌ مند بیماران سیاه‌پوست و لاتین ‌تبار نقش مستقیم دارد. بیست سال داده بالینی یک واقعیت را تکرار می‌کند: بیماران سیاه‌پوست به طور معناداری کمتر از بیماران سفیدپوست داروی ضد درد دریافت می‌کنند.

علمِ تشخیص اینکه درد چه کسی دیده شود و درد چه کسی نا دیده گرفته شود، علم تازه‌ای نیست. یکی از کهن‌ترین دانش‌های قدرت است.

وقتی ملت ایران چندین دهه تحریم وحشتناک غرب را تحمل می‌کند، بمباران را تاب می‌آورد، با تورم سرسام‌ آور زندگی می‌کند، ارزش پول ملی‌ اش فرو می‌ریزد و بیمارانش از دسترسی به داروهای حیاتی محروم می‌شوند، اما همچنان از تولید نتیجه سیاسی مطلوب واشنگتن سر باز می‌زند، طبقه مفسران از خود نمی‌پرسد این مقاومت چه معنایی دارد.

نمی‌پرسد چه تجربه تاریخی، چه حافظه جمعی یا چه اراده سیاسی پشت آن ایستاده است. در عوض پرسش دیگری مطرح می‌شود: این مردم از نظر زیستی چه تفاوتی با دیگران دارند؟

ناتوانی در شکستن ارادۀ ملی یک کشور، به مدرکی برای متفاوت بودن آن ملت تبدیل می‌شود. پایداری برای کسب آزادی در تعیین سرنوشت خود به بیماری بدل می‌شود. استقامت در مقابل دیکته های قدرت را به اختلال فکری و جسمی همانند می کنند.  و امتناع از تسلیم شدن، نه نشانه کرامت، بلکه نشانه نوعی ناهنجاری معرفی می‌شود.

شاید بهترین شاهد این منطق استعمارگر، انتخاب ‌گری آن است.

اوکراین چهار سال زیر بمباران روسیه ایستاد. روایت غالب از شجاعت مردم آن کشور سخن گفت، از مقاومت، از اراده یک ملت برای بقا. هیچ‌ کس آستانه درد اوکراینی‌ها را اندازه نگرفت.

اسرائیل هفتم اکتبر را تجربه کرد. سخن از تراژدی و ترومای روحی و جسمی کلیمیان اسراییل بود، از زخم، از فاجعه اخلاقی و رنجی تحمل ‌ناپذیر. هیچ‌ کس میزان تحمل اسرائیلی‌ها را محاسبه نکرد.

رنج اوکراینی‌ها و اسرائیلی‌ها قابل فهم تلقی شد. همدلی برانگیخت. سلاح به همراه آورد. خشم عمومی ایجاد کرد.

اما رنج ایرانیان به بحثی درباره «کالیبراسیون و اندازه گیری درد» تبدیل شد.

تفاوت در روش نیست. تفاوت در این است که چه کسانی انسان‌های آشنا، انسان های «مثل ما»، تلقی می‌شوند که  سزاوار همدردی می شوند. و چه کسانی عجیب، غیر عادی نام می گیرند که باید مورد مطالعه و نظریه پردازی قرار گیرند.

این همان تمایز نژاد پرستانه ای است که خود را در زبان تحلیل پنهان می‌کند.

اما مشکل اصلی این نظریه حتی در نادرست بودن آن نیست؛ در مقصدی است که روایت گر قدرت به طرف آن حرکت می‌کند.

اگر مردمی بتوانند فشار بیشتری را تحمل کنند، نتیجه روشن است: فشار بیشتری باید بر آنان وارد شود.

اگر آن را نیز تاب آوردند، باز هم فشار بیشتر و بی حد تر.

در چنین منطقی، شکستِ اجبار به عنوان آلت سرکوب، به توجیهی برای اجبار بیشتر و وحشیانه تر تبدیل می‌شود.

چرخه‌ای بسته که تنها دو پایان می‌شناسد: یا نابودی جسمانی مردم، یا نابودی هر آنچه آنان را به یک مردم تبدیل می‌کند.

یکی بدن را از میان می‌برد. دیگری حافظه، فرهنگ و هویت را.

تز «آستانه درد» هر دو مسیر را مشروعیت می‌بخشد.

و همانند همه نظریه‌های مشابه در تاریخ، برایش تفاوتی ندارد که کدام ‌یک زودتر فرا رسد.

***

https://t.me/negahideegar

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.